ماجرای عجیب سگی در تورنتو

نویسنده: راحله عباسی نژاد - پنجشنبه ۱۵ مهر ۱۳٩۵

یک دقیقه مونده به هشت. شب شده. تلفن رو تازه قطع کردم. دو ساعت یه ریز حرف زدم. اول یک دل سیر گریه کردم و بعد از مناظره ی ترامپ و هیلاری گفتم و گفتیم و گفتیم و گفتیم تا رسیدیم به بحث های خودمونی تر. محمد از خستگی تمرکزش رو از دست داده بود و من تازه روحیه ام برگشته بود. کاش اینجا بود. منبع انگیزه ی من پشت اون اسکایپ لعنتی تو یه قاره دیگه بود و من اینجا نشسته بودم توی لانج و دست و پا میزدم که شاید، بلکه از کتاب لعنتی تر سر در بیارم. سر کلاس ظهر هیچی نفهمیده بودم. اینقدر نفهمیده بودم که سرم رو کرده بودم توی گوشی و سرم به کار خودم بود. جلوی بغضم رو نگه داشته بودم که نترکه. به خودم نهیب میزدم که از جلسه ی بعد. از جلسه ی بعد بهتر میشه. با خودم تکرار میکردم که اینا سابقه شون از من بیشتره و زبانشون مادریه و این توجیهات و توضیحات واضحه! ته دلم باید خوش میبود به خونه ی گرم و نرمی که محمد توش منتظرمه تا برم و یه چایی داغ بخورم شاید و حرف بزنم و تو یه تخت گرم و نرم بخوابم و ریکاوری بشم و فردا روز از نو. ولی خوش نبود. خونه ام لخت بود با یه توالت فرنگی کثیف که باید ده بار برم و بیام تا عوضش کنن و تختی که قدمتش اندازه ی سن دانشگاه بود. ذهنم می پرید می رفت سمت زیرزمین خونه ی ندا و سرماش و جک و جونوراش و خودم که یه ماهه کنگر خوردم و لنگر انداختم اونجا! فکرم جست میزد و میرفت سراغ سگی که اسمش کِیتی بود و روز اول که دیدمش و فهمیدم قراره دو هفته شاید هم بیشتر باهاش زندگی کنم ، مثل این بود که کابوس میبینم. ولی حالا همین کِیتی، همین سگ کوچولویی که اینقدر ازش میترسیدم شده بهترین رفیقم. میرسم خونه برام هاپ هاپ میکنه و دور پام میگرده و شاید اگر بذارم لیسم بزنه و تا زیرزمین و پشت در میاد که پیشم باشه. که خودشم مثل من تنها نباشه. اون اوایل فقط برام سگ ندا اینا بود و الان حکم فرزند خونده ای رو پیدا کرده که تنها کورسوی امیدش منم. یه روز تعطیل که همه شون رفته بودن بیرون و من بودم و این خانوم کوچولو، بو کشیده بود و اومده بود پشت در و با پنجول میزد به در که بیاد داخل. اولش ترسیدم. باز نکردم. دوباره که زد دلم سوخت. در رو باز کردم و دیدم کنارش روی گلیم خیس شده و مظلومانه داره بهم نگاه میکنه . فهمیدم کسی نبوده در حیاط رو باز کنه که بره دستشویی و تنها امیدش من بودم. ولی کار از کار گذشته بود. ته دلم ناراحت شدم و اومدم در رو ببندم که دیدم از جاش تکون نمیخوره. خودمو جمع و جور کردم و در رو بازتر کردم و گفتم بیاد تو. اومد تو. کیفم و جورابام و کفشم رو بو کرد و بعد آروم رفت نشست روی مبل. همین. یک ساعت فقط نشست روی مبل تو زیرزمین پیشم. فهمیدم میخواسته تنها نباشه. دلم سوخت. باهاش دوست شدم. باهاش حرف میزدم و روزهای بعد اگه میدیدم تنهاست، قربون صدقه اش میرفتم. یه روز صبح ولی بلند شدم دیدم توی قفسه. زنگ زدن بهم گفت که برای اینه که اتفاقی براش نیفته وقتی تنهاست. نیگام میکرد و ناله میکرد و با در قفس ور میرفت. طاقتم طاق شد. میخوستم در قفس رو باز کنم و با خودم همه اش میگفتم اگر چیزی بشه چی؟ من مهمونم و صاحب این سگ یکی دیگه!! ناراحت بشن چی!؟ نمیدونم چرا ولی یهو خودم رو گذاشتم جای زندانبان میرحسین و به خودم گفتم اگر جای اون بودم و میدونستم با آزاد کردن موسوی ممکنه جونم رو از دست بدم، اون وقت چی؟ این که ندا خانومه که اینقدر مهربونه و اینم که فقط یه سگه! در قفس رو باز کردم و بی سر و صدا رفتم. شب که برگشتم کِیتی همه اش دورم میچرخید و برام واق واق میکرد. ندا و بچه ها میگفتن بالاخره باهاش دوست شدی و من برق تشکر رو توی چشمای اون سگ میدیدم. همین شد که شده بهترین رفیقم تو خونه ای با آدم های دوست داشتنی که بسیار مهربونن و صد البته بسیاااااار متفاوت از من که نمیدونن با نگه داشتن این سگ ، مثل خیلی های دیگه، بهش لطف نمی کنن! که انگار یه بچه ی دو ساله رو آوردن خونه که نه گریه میکنه و نه احتیاج خاصی داره و هر وقت که بخوان باهاش بازی میکنن و هر وقت حوصله نداشته باشن هم این بچه تنها به حال خودش رها میشه. این سه هفته با خیلی اتفاق های جدید روبرو شدم و با آدم های متفاوتی نشست و برخواست کردم و همین شده که ته کلاس و بعد از گریه ی مفصل پای اسکایپ به خوم میگم من میتونم. باید بتونم و میخوام که بتونم. و این تونستن برام خیلی معنی داره. این تجربه خیلی برام می ارزه.

/ 0 نظر / 103 بازدید